آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

چله آلا

خانومی سلام.گل من امروز چهل روزه شدی.فدات بشم چقد زود گذشت.یکی دو ماه آخر بارداری همش میگفتم کی تموم میشه و دنیا بیای.حالا از موقه چند ماه میگذره. خانومی مثله همیشه بردمت خونه مامانم اینا و من مامانم حمومت کردیم.عافیتت باشه گل من.انشاالله صد و بیست سالگیت همزاه با سلامتی. مامانمم زحمت کشید و برات آش پخت.به چند تا از همسایه هاشونم دادیم. طفلی مامانم با این همه کار و زحمتی که داره،زحمت ما هم اضافه شده براش.از خدا میخوام بهش سلامتی و عاقبت بخیری کنه.ما هم قدردان زحمتاش باشیم و بتونیم گوشه ای از زحماتشو جبران کنیم. صبحم رفتیم مرکز بهداشت و قد و وزنتو انجام دادیم.ماشالا شدی پنج کیلو و دویست و پنجا گرم.قدت ماشالا شده بود پنجاه و شیش و نیم....
14 دی 1395

دندونای جدید

پسر نازم سلام.خوبی فدات؟الهی مامان به قربونت،این چند روز مریضی برات خیلی سخت گذشت.برای هممون خیلی سخت بود.انشاالله که دیگه هیچ وقت تو همچین شرایطی قرار نگیری. فدات چند روز قبل از مریضیت بود که متوجه شدم یه دندون آسیاب از بالا درآوردی.داشتم برات مسواک میزدم که دیدمش.فکر کنم تو بیمارستان بود که دیدم دو تا دندون آسیاب دیگه از پایین درآوردی. حالا دیگه بیست تا مروارید داری مامانی.الهی من فدای اون دندونای نیشت بشم که خیلی مشخص و بزرگه. ...
13 دی 1395

بستری آرش

آرش گلم سلا مامان.فدات تو ای چند وقته خیلی مریض شدی.تقریبا بعد از به دنیا اومدن آجی،همش سرما میخوردی.سه بار سرما خوردی.من اصلا استراحت نداشتم،همش دنبال دکتر بردن شما و آجی بودم.آخرای آذر بود که ادامه سرما خوردگیت شد اسهال،خوبم نمیشدی.اشتهاتم خیلی کم شد .به زور چیزی میخوردی.مامانم همش میگفت ببریمت دکتر،ولی بابایی از این همه دکتر رفتن خسته شده بود،قبول نکرد.شنبه بیست و هفت آذر خونه بابای بابایی بودیم.هر کاری کردیم غذا نخوردی.خیلی حال نداشتی.بعد از ظهر خوابیدی.شما که اصلا خودت نمیری بخوابی.غروب کمی ماست خوردی که همه رو بالا آوردی. جشن تولد دو سالگی محمد طاها بود،بابایی شما رو برد اورژانس،نذاشت منم باهاتون بیام.گفت شما برین ما هم میایم.یکی دو ...
13 دی 1395

یک ماهگیه آلا

دختر گلم سلام.عزیزم یک ماه از اومدنت به جمع خونوادمون میگذره. فدات ماشالا همه چیت خوبه.خیلی اذیت نمیکنی.تو این مدت فقط دو شب نذاشتی تا صبح بخوابیم.وقتیم بیداری بیقراری نداری.بعضی وقتا کاملا آرومی،بعضی وقتام سر و صدا میکنی.وقتی گشنت میشه صدای خاصی از خودت در میاری و همش سرتو تکون میدی و دهنتو رو به یه ور کج میکنی.حتی اگه تو خواب باشیم همینطوری،همش میخوای پشت دستتو بخوری! از بس بغلت نمیکنیم،(به خاطر داداش آرش) بغلت میکنیم آروم میشی و خوابت میبره.ولی بذاریمت زمین بیدار میشی. چون شبا دیر میخوابیم همش کمبود خواب دارم.صبح نمیتونم زود بیزار شم،سه تاییمون تا ظهر میخوابیم.همیش نهارمون میفته بعد از ظهر.بعدشم که باز خستمو حوصله شام پختن ندارم!ی...
4 دی 1395

بند ناف

سلام آلا جونم.خوبی مامان؟دیگه اسمت شد آلا.همونی که از اول انتخاب کردم. مامانی یکی دو روز بود نافت بیشترش خشک شده بود و یه ذرش مونده بود تا بیفته.امروز (پنجشنبه یازده آذر)به مامانم گفتم حمومت کنیم،دیگه هفت روزه شدی،گفت بذار نافش بیفته بعد.کمی پیش (ساعت دوازده و نیم اینای شب)دیدم که نافت افتاده.مبارکت باشه مامان. شما زودتر از داداشی نافتو انداختی.آرشی یازده روزه بود که نافش افتاد.فردا میبریمت حموم دیگه دختر نازم. داداشیم چند روزه سرما خورده حسابی صداش عوض شده.خیلیم میاد سمت شما.همش میگه آجیو دوس دارم و میبوستت. قربون هر دوتون برم من.   ...
12 آذر 1395

من دوباره مادر شدم

سلام گل پسرم.امروز پنجشنبه،چهارم آذر ماه آجی کوچولو به جمع خونوادمون اضافه شد.با وزن سه کیلو و صد و بیست گرم.(که بیست گرم از شما سبکتر بود).دور سر سی و چهار،و قد پنجاه و دو ساعت.تو بیمارستان دولتیه حضرت معصومه. خواهر کوچولوت هم مثله شما زودتر از موعد اومد.البته این دفعه هم دخالتهای دکتر باعث زودتر به دنیا اومدنش شد.مثله شما. سن بارداریم سی و هشت هفته و چها روز بود. آجی کوچولو مثله شما موقع اذان ظهر،ساعت دوازده و پونزده دقیقه به روش طبیعی به دنیا اومد.البته فکر میکنم اذان تموم شده بود. هنوز اسم قطعی برای آجی انتخاب نکردیم.من از اول اسم آلا رو انتخاب کردم.همه هم به این اسم عادت کردیم.ولی چند روز پیش اسم آتوسا رو هم پیشنهاد دادم که شما ...
4 آذر 1395

هفدهمین مروارید

گلم سلام.یه چند وقتی بود همش انگشتاتو دهنت میذاشتی.البته مدت تقزیبا طولانی ای بود.به لثه هات که دست زدم،متوجه شدم لثه سمت راستت از پایین ورم کرده.ولی لثه های بالات ظاهرشون خیلی تغییری نکرده بود. چند پشب پیش (فکر میکنم جمعه بیست و هشت آبان،یا یه شب قبل ترش بود)،وقتی داشتم برات مسواک میزدم متوجه شدم دندون آسیابت از بالا از چپ درومده!!!در حالی که من منتظر پایینی از راست بودم! مبارکت باشه مامانی.دیگه داری به سه سالگی نزدیک میشی مامان.هنوز نصف دندونات مونده در بیاد! متاسفانه دندونای جلوت از بالا به خاطر قطره آهن سیاه شده.اشکال نداره مامانی. قربونت برم من. ...
1 آذر 1395

این روزامون

سلام پسرم.ببخش این روزا اینقد کار دارم که اصلا فرصت نمیشه بیام وبلاگتو آپ کنم،چه برسه به اینکه بخوام عکس بذارم.هرچند اصلا نمیشه سراغ لپ تاپ رفت،شما فورا سر میرسی و نمیذاری ما کارمونو بکنیم و همش جیغ و داد میکنی. تو این چند ماهی که گذشت خیلی اتفاق خاصی نیفتاده.اینکه شما ماشالا بزرگتر شدی.بعضی وقتا شیطونیات کم میشه وقتی جایی میریم.طوری که همه میگن آرش آروم شده!البته بعضی وقتام اذیت میکنی.مخصوصا وقتی میریم خونه مامانم اینا.به همه چی کار داری و به همه جا سرک میکشی.اصلا حرف گوش نمیدی.نمیدونم با این اخلاقت چی کار کنم.تا میگیم نکن و میخوایم مانعت بشیم شروع میکنی جیغ و داد کردن و میخوای هر طور شده کارتو انجام بدی.در کل بد اخلاق شدی.چیزی میخوای با ...
26 آبان 1395

شدیم چهار نفر!

سلام پسر نازم.مامان خیلی بد قول شده،ببخشی گلم.قرار بود پست بعدی عکسات باشه که نشد. این روزا درگیر کارای خونمون هستیم.بالاخره تونستیم خونه بخریم.آخر ماه هم باید اسباب کشی کنیم. ولی اصلا حوصله اسباب کشی ندارم. خیلی دوس دارم زودتر عکساتو بذارم.ولی نمیشه. پسر نازم چند وقت پیش من و بابایی تصمیم گرفتیم که یه نی نی به جمعمون اضافه بشه.روز یازده فروردین متوجه شدم که یه نی نی کوچولو داریم. بعد از تعطیلات آزمایشا و سونوگرافی رو انجام دادم که فهمیدم حدود یه ماه و نیمش هست. تا همین چند وقت پیشم به کسی نگفتیم تا از سلامتش مطمئن بشیم که خدا رو شکر همه چی خوبه. هر وقت با شما از نی نی حرف میزدیم میگفتی آجی دوس دارم.آجی میخوام.یهو بی مقدمه و...
6 تير 1395